داستانک / اثر زخم

 

پدری به پسرش گفت:
هر بار عصبانی شدی يک ميخ به ديوار بکوب؛ و هر بار توانستی خشم خود را کنترل کنی يکی از ميخ ها را از ديوار بيرون بکش!
روز نخست پسرک 37 ميخ به ديوار کوبيد! اما به تدريج تعداد ميخ ها کم شد!
عاقبت روزی فرا رسيد که هيچ ميخی بر ديوار نماند!
پسرک خوشحال از اينکه موفق به مديريت خشم خود شده است، ديوار را به پدرش نشان داد!
پدر او را تحسين کرد و گفت: اما نگاهی هم به سوراخ های بر جای مانده روی ديوار بيانداز، که مانند روز اولش نيست!
سخنان درشت تو به هنگام عصبانيت قلبها را مجروح و آزرده می سازد!
گر چه عذرخواهی می کنی، اما اثر زخم همچنان باقی است!


شيشه بشکسته را پيوند کردن مشکل است!